یادداشت های یک تبعیدی

همه تبعیدی ها حرف هم را می فهمند، واین خود درد مشترک است!

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «hossein kohan» ثبت شده است

قفل چشم

دیر وقتی بود که چشمانم قفل شده بود، دیر وقتی بود که هر آنچه رخ میداد این تیره چشمان و سنگ شده دل ما تکانی نمیخورد لرزشی نمیداشت.


چند روزی پیش با نوایی چند آشنا به زمان سفر کردم چشم فروبستم سر به گریبان فرو بردم و غرق در لذت گذشته شدم آن زمان که نه چیزی از سختی زندگی می‌فهمیدم نه چیزی از درد.

شاد میزیستم ... شاد


تا چه پنداری شاد را ... شاد از هر جهت بدون غم واقعا تنها غمم ممکن بود تفریح کمتر باشد یا چیزی شبیه این ...


چشم باز کردم و از گذشته به حال پا نهادم با چشمانی از گریه خسته و قلبی از درد لبالب ...


./

۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۵:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسین کهن
شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۵۳ ب.ظ حسین کهن
آغاز بی تفاوتی

آغاز بی تفاوتی

امروز بعد از گذشتن مدت ها پرداختن به مدیریت اطراف سعی کردم نسبت به همه چیز بی تفاوت باشم

راستش رو بخواهید بی تفاوتی خیلی هم بد نیست یه بار امتحانش کنید


14/11/96

حسین کهن

۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۵۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسین کهن
پنجشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۳۵ ق.ظ حسین کهن
دلتنگی

دلتنگی


در گوشه زندان تبعید خیال در این نفس گیر لحظات تهران

در روزی نفس گیر انتظاری سرد و قلبی پر از درد

انتظار میکشم

 

دوسال و نیم انتظار اینقدر سنگین نبود که این یک روز انتظار مینماید

امید که هر چه سریعتر از این نفس گیر لحظات رهایی یابم و لذت شیرینی های زندگی این تلخ زمان را به فراموشی بسپرد

 

۱۲/۱۱/۹۶

حسین کهن، تهران

 

روز از روز های تبعید


۱۲ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسین کهن
جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۴۰ ب.ظ حسین کهن
انتظار

انتظار

یکی از سخت ترین دردهای تاریخ انتظار است، دردی که مخصوص شخص خاصی نیست

تقریبا همه آن را چشیده اند با کم و زیادی اش، مادران و پدران به نوعی دوستان به نوعی اما سخت ترین نوع این انتظار انتظار عاشق است

حال اگر معشوق دوست باشد و ... انتظار سخت تر اگر میخواهید معنای واقعی ثانیه و دقیقه و ساعت را بفهمید تنها کافی است یکبار انتظار را بچشید تا معنای واقعی زمان را متوجه شوید


هفت قدم مانده به صبح ...

۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسین کهن
جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۴۹ ب.ظ حسین کهن
داستان یک دیدار

داستان یک دیدار

نیمروز بود در حیاط دانشکده یکی از اساتید تاریخ به سمتم می آمد و لبخند برلب درباره جلسه ای که در دانشکده قرار بود برگزار بشود به من اطلاع داد از انجا که شوق و اشتیاق من رو نسبت به ادیان و مطالعه آنها میدانست من رو به جلسه دعوت کرد.

به جلسه دعوت شدم دوتن از متروپلیتن ها(مقام اسقف در مسیحیت ارتودکس) و تیمی از دانشکده آتن آمده بودند، انسان هایی از مهد تفکر. در ابتدای جلسه قرآن خواندم و در طول جلسه نگاه عمیق انتیموس* را روی خودم حس میکردم تا اینکه درانتهای جلسه به سمت من آمد و با لبخند به من سلام کرد. با او صحبت کردم کارتش رو به من داد و به من گفت نمیدانم چرا ولی از اول جلسه دلم میخواست با تو صحبت کنم و اینگونه هم شد.
با شوخی به سینه ام زد و دستی به ریش های سفید بلندش کشید و گفت من هم مثل تو بودم ۳۰ سال پیش :)
من هم گفتم دوست دارم اینجور ریشی داشته باشم که گفت پس ۳۰ سال صبر کن :)

*Anthimos Metropolitan of Alexanroupolis
۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسین کهن
پنجشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۴۹ ب.ظ حسین کهن
تنهایی

تنهایی

گاهی تنهایی اینقدر هم بد نیست

آنچنان که در تنهایی عمل می کنید، شخصیت شما همان است.

بعد از مرگ هم خودمانیم و خودمان، دنیا و اهلش را واگذاریم برای خود، خود را دریابیم

بعضی اوقات دلم میخواهد حتی برای چند ساعت که شده، از خودم هم دور شوم بروم و نباشم

با نبود من هیچ اتفاقی نمی افتد، همانگونه که با بودنم.

۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۴۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسین کهن