یادداشت های یک تبعیدی

همه تبعیدی ها حرف هم را می فهمند، واین خود درد مشترک است!

یادداشت های یک تبعیدی

همه تبعیدی ها حرف هم را می فهمند، واین خود درد مشترک است!

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۴
شهریور

یکی از سخت ترین دردهای تاریخ انتظار است، دردی که مخصوص شخص خاصی نیست

تقریبا همه آن را چشیده اند با کم و زیادی اش، مادران و پدران به نوعی دوستان به نوعی اما سخت ترین نوع این انتظار انتظار عاشق است

حال اگر معشوق دوست باشد و ... انتظار سخت تر اگر میخواهید معنای واقعی ثانیه و دقیقه و ساعت را بفهمید تنها کافی است یکبار انتظار را بچشید تا معنای واقعی زمان را متوجه شوید


هفت قدم مانده به صبح ...

  • حسین کهن
۱۵
شهریور

نمیدانم تا کنون تجربه کرده اید یا نه زمانی که در خواب متوجه میشوید که خواب هستید ولی از خواب بیدار نمی شوید و  با اراده رویا را ادامه می دهید و ... 

تبعید ماهم چیزی شبیه این دارد اما خیلی گیج کننده تر زمانی که متوجه شوید در تبعید تبعید شده اید و در آن هم نیز تبعید شده اید 

اکنون که این عبارات را می نگارم آرایه ای چند بعدی از تبعید ها گرفتار شده ام...
خدایا زانوان توان راه رفتن ندارند ... :(

  • حسین کهن
۱۳
شهریور

دلتنگی هم بد دردی است زمانی که در ایام تبعید و در زمان هایی که میدانی در این زندان ماندنی نیستی دل به چیزی ببندی و در همان زندان هم در همان ایام تبعید هم پیدایش نکنی

دلم نمی آید بگویم ای کاش دل بستن نبود ای کاش در ایام تبعید.... اما این را میدانم که دلبستگی انسان را به درون خودش تبعید میکند ... اکنون که با جگری شرحه شرحه این کلمات را در کنار هم می نهم میلیون ها سال نوری در درون خودم تبعید شده ام و دلم سنگینی میکند... 

بعضی اوقات یک کلمه، یک جمله هر چند کوچک تو را از تبعید درونی ات بیرون می کشد و برای چند لحظه نور و روشنایی و رنگ را حس میکنی، مثل صبحت بخیر عزیزم.

بعضی اوقات هم باید صبرکنی تا بغضت امان دهد تا راه را باز کند و برای چند لحظه در و دیوار زندان را خیس کند و بوی خاک خیس را حس کنی بوی زنده بودنت را بوی تبعیدی بودنت را.
هر تبعیدی را که به اختیار نرفته باشم این یکی را به اختیار آمده ام و از هیچی سختی لب باز نمیکنم

#رضا_برضائک

  • حسین کهن
۰۳
شهریور

نیمروز بود در حیاط دانشکده یکی از اساتید تاریخ به سمتم می آمد و لبخند برلب درباره جلسه ای که در دانشکده قرار بود برگزار بشود به من اطلاع داد از انجا که شوق و اشتیاق من رو نسبت به ادیان و مطالعه آنها میدانست من رو به جلسه دعوت کرد.

به جلسه دعوت شدم دوتن از متروپلیتن ها(مقام اسقف در مسیحیت ارتودکس) و تیمی از دانشکده آتن آمده بودند، انسان هایی از مهد تفکر. در ابتدای جلسه قرآن خواندم و در طول جلسه نگاه عمیق انتیموس* را روی خودم حس میکردم تا اینکه درانتهای جلسه به سمت من آمد و با لبخند به من سلام کرد. با او صحبت کردم کارتش رو به من داد و به من گفت نمیدانم چرا ولی از اول جلسه دلم میخواست با تو صحبت کنم و اینگونه هم شد.
با شوخی به سینه ام زد و دستی به ریش های سفید بلندش کشید و گفت من هم مثل تو بودم ۳۰ سال پیش :)
من هم گفتم دوست دارم اینجور ریشی داشته باشم که گفت پس ۳۰ سال صبر کن :)

*Anthimos Metropolitan of Alexanroupolis
  • حسین کهن