یادداشت های یک تبعیدی

همه تبعیدی ها حرف هم را می فهمند، واین خود درد مشترک است!

یادداشت های یک تبعیدی

همه تبعیدی ها حرف هم را می فهمند، واین خود درد مشترک است!

۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۵
خرداد

یه بار با یکی از بچه های همشهری که اونهم مثل من دانشجوی تهرانی است، میخواستیم بریم سینما، تماس گرفت برای هماهنگی ساعت بلیط، هرجوری که در میومد میگفت نمیتونم آخر کار گفتم فقط ساعت 7 مونده گفت خیلی خوب اشکال نداره میوفته وسط نماز، میریم بیرون نمازمون رو میخونیم برمیگردیم . 

دیگه خونم به جوش اومده بود از این همه حساس بودن، گفتم نه آقا ساعت 9 میریم گفت باشه.

ساعت 9 رفتیم و آخر شب با سختی زیاد خودمون رو رسوندیم خوابگاه، اما هم من و هم اون یه آرامش خاصی داشتیم، برق شادی داخل چشماش دیده میشد. اونجا بود که فهمیدم حق داشته اصرار کنه برای ساعت سینما.

  • حسین کهن
۲۰
خرداد

همیشه سعی میکردم و میکنم تا مقصود اصلی از بکار بردن کلمه انتظار رو بهتر بفهمم، اون روز که حسینیه امام خمینی برای نماز رفته بودیم بعد از اذان همه ایستاده بودند و منتظر که آقا بیاد و بلکه یه لحظه ایشون رو ببینند، همون لحظه که وایساده بودیم و منتظر آمدن رهبری برای نماز بودیم، به یکی از دوستان که کنارم ایستاده بود، گفتم حالا معنی اصلی انتظار رو درک می کنم و اون اضطراب و استرس لازم یه انتظار واقعی رو دارم. 

اگه همه میدونستند اون خدایی که داره لحظه به لحظه بهشون وجود میده چقدر بزرگه بهتر معنی انتظار رو میفهمیدند.

  • حسین کهن
۱۹
خرداد

درباره این کتاب زیاد شنیده بودم اما هیچوقت حس خوبی نسبت بهش نداشتم، نمیدونم شاید به خاطر اسمش که یه ذره بی خودی بنظرم میومد یا ... نمیدونم، بالاخره توسط تبلیغ یکی از بچه ها رفتم کتاب رو خریدم و مطالعه کردم، یکی از کتاب های عالی برای برنامه ریزی است که خوندم، بعد از مطالعه کتاب متوجه این شدم که تعدادی از اصولی که برایان تریسی توی کتابش مطرح کرده رو من قبلا به صورت ناخودآگاه انجام می دادم و تعدادی رو نه و دست به کار شدم و سعی به این کردم که 21 اصل رو در برنامه ریزی هایم رعایت کنم.

کتاب خیلی خوبیه خوندنش رو به دوستان توصیه می کنم.

  • حسین کهن
۱۹
خرداد

روز دوم ماه رمضان در حسینیه امام خمینی برای نماز شرکت کردم و بیشتر شور و شوق من از این بود که برای اولین بار است که پشت سر رهبری نماز می خونم، قبلا داخل مراسمات حسینیه شرکت کرده بودم، سخنرانی های حضرت آقا و ... اما هیچ وقت امکانش پیش نیومده بود که نماز جماعت ایشون رو درک کنم.

بماند بقیه اش...

  • حسین کهن
۰۹
خرداد

جمعه صبح بود همینجوری که روی تختم توی خوابگاه خوابیده بودم قیمت بلیط های هواپیما رو چک میکردم، یه بلیط گرفتم و به خونه هم خبر ندادم، دل تو دلم نبود تا اینکه صبح پنجشنبه وسایلم رو برای رفتن آماده کردم، ساعت دوازده از خوابگاه اومدم بیرون به سمت ترمینال 2 فرودگاه مهرآباد. پرواز سر موقع ساعت 15 بود. ساعت 4 رسیدم شیراز اومدم به سمت فسا، توی راه برای اینکه مطمئن بشم مامان اینا خونه هستند، زنگ زدم خونه. خیلی خوب رسیدم در خونه با تلفن زنگ زدم خونه و زنگ در رو هم زدم. مامان گفت کجایی گفتم طرفای کوی دانشگاه همینجا بود که یوسف هم ایفون رو جواب داد و گفتم حسینم، گفت حسین کیه؟ گفتم ما چندتا حسین داریم؟ اینجا بود که شگفتی خانواده رو برانگیختم. 

بماند بقیه اش ...

1395/03/06

  • حسین کهن
۰۶
خرداد

صبح بود، من و سهیل رفته بودیم بیرون زمانی که داشتیم برمیگشتیم، متوجه شدیم که ساعت 11:30 هست و رفتیم دانشکده هنرهای زیبا سهیل رفت سلف دانشکده و منم رفتم بوفه هنر. با رضا بر خورد کردیم و گفت که یه نمایشگاه برگزار شده از فرهنگ های مختلف و دانشجوهای دانشگاه خودمون که از کشورهای دیگه هستند مسئولش اند.

خلاصه رفتیم، خیلی برام جالب بود، از کشورهای مختلف، عراق، مصر، هند، سریلانکا، افغانستان، پاکستان، ژاپن، اندونزی، چین، فلسطین و ... اومده بودند.

این فقط روایتی از یک خاطره بود.

  • حسین کهن
۰۴
خرداد

با چند تا از بچه‌های دانشکده به نمایشگاه کتاب رفته بودیم و داشتیم داخل غرفه‌ها گشت می‌زدیم(البته من چند تا کتاب رو از قبل یادداشت کرده بودم که بگیرم) و همین‌جوری می‌چرخیدیم که یه دفعه چشمم خورد به انتشارات صدرا. رفتیم داخل و نگاه به آثار شهید مطهری مینداختیم که یه کتاب خیلی به نظرم جالب اومد. کتاب هدف زندگی شهید مطهری که ازنظر حجم کم ولی ازنظر محتوا جزء سنگین‌ترین کتاب‌های شهید مطهری محسوب میشه.
خلاصه اونجا بود که به این فکر کردم که واقعاً خیلی از ماها هدفمون رو از زندگی مشخص نکردیم و نمی دونیم داریم به کجا میریم. فراموش کردیم که این دنیا قرار نیست بمونه و ما هم قرار نیست توی این دنیا بمونیم. پس سعی کنیم درست زندگی کنیم.
بعد از خواندن کتاب هدف زندگی نگاه من نسبت به زندگی عوض شد.
دوستان کتاب بخوانید کتاب...

  • حسین کهن
۰۱
خرداد

ساعت 19 بود و من اصلا یادم نبود که باید برم سینما آزادی آخه با یکی از رفقا قرار داشتم برای تماشای فیلم بادیگارد. روی تخت دراز کشیده بودم که ناگهان صدای زنگ گوشی رو شنیدم تا اسمش رو دیدم تازه شستم خبردار شد که یادم رفته برم سینما، جواب دادم گفت کجایی؟ منم گفتم توی راه. خلاصه خیلی سریع لباس پوشیدم اومدم به سمت مترو انقلاب خیلی خوب خودم رو رسوندم، زودتر از خودش رسیدم.

خلاصه اونجا هم داستانی بود رفتیم داخل و فیلم شروع شد و فوقع ما وقع.

بعد از دیدن فیلم گریه می کردم و حس خوبی داشتم اما متاسفانه توی تهران این حس رو بیشتر از 30 ثانیه نگهداری هنر کردی، خلاصه بعد از دیدن فیلم یه انقلاب فکری در من شکل گرفت که باید از فردا یه سری کارها رو انجام بدم و یه سری کار ها رو حذف کنم و...

الآن که دارم این رو تایپ میکنم یادم نمیاد اون تصمیم ها حتی چی بود.

یاد صحبت یکی از عرفا افتادم که شما اگه داغ بشی بالاخره سرد میشی، اما اگر پخته بشی ممکن سرد بشی اما هیچ وقت خام نمیشی.

تاریخ خاطره: 95/1/19

  • حسین کهن